شمارهٔ ۲۰۹
جان را شکنج ساز و به زلف حبیب دهوین مشت خاک تیره به چشم رقیب ده
در استخوان بدزد تب شوق شمعوارو آنگاه نبض خویش به دست طبیب ده
بشکن طلسم وسوسه و بر در مرادقفلی زن و کلید به دست نصیب ده
گر گل نصیحتت نپذیرد درین چمنباری به نالهای مدد عندلیب ده
دل تیره روز گشت فصیحی ز نقش غیرآن لوح را بشوی و به دست ادیب ده