شمارهٔ ۱۹۰
شب که ما تو سن بیهوده روی پی کردیمصد بیابان سرشک از مژهای طی کردیم
عشق میخواست قدح در خور خمیازه خویشز اشک حسرت مژهواری به فسون میکردیم
در ره ناله ما کوس هوس داشت کمینما نهان از نفس این زمزمه با نی کردیم
در زه خود سفر دور تو تا آینه استتو چه دانی که چهسان بادیهها طی کردیم
شکر ناکرده وفاهاش فصیحی تا چندیاد افسانه طرازی جم و کی کردیم