شمارهٔ ۱۹۱
یاد آن روزی که در میخانه ساغر میزدیمچون تهی میگشت دست از جام بر سر میزدیم
خواه کنج بیضه خواهی آشیان خواهی قفسهر کجا بودیم از کنج طلب پر میزدیم
مقصد ما سیر گلخن بود ورنه کی چو خسدست را بیهوده در دلهای صرصر میزدیم
سینه میسودیم چون موج از عطش در هر سرابسیلی همت ولی بر روی کوثر میزدیم
همره رضوان به سیر خلد میرفتیم و لیکسنگ ناکامی همان بر شاخ بیبر میزدیم
چون چراغ بیوه زن بودیم اما از غرورصد شبیخون هر نفس بر موج صرصر میزدیم
دست ما شغل گریبان داشت زآن در بسته ماندباز میکردند اگر ما حلقه بر در میزدیم
در شهادتگاه غم ما و فصیحی عمرهازخم میخوردیم و فال زخم دیگر میزدیم