شمارهٔ ۱۸۳
کی مسیحا داشت در بار آنچه ما میخواستیمعافیت بودش متاع و ما بلا میخواستیم
اشک ریزان تا در دارالشفا رفتیم دوشنی دوای درد درد بیدوا میخواستیم
برد موسی بهر آمین گفتنم همره به طوراو دعا میکرد و ما عذر دعا میخواستیم
شد عبیر از بوی گل خاکستر بلبل ولیما غلط کردیم و این عطر از صبا میخواستیم
گوش آوردیم و همچون گل تهی بردیم حیفزین گلستان نالهای چند آشنا میخواستیم
کفر و دین مقصد نبود از خدمت دیر و حرممشت خاکی داشتیم و کیمیا میخواستیم
کوشش بیهوده ما آبروی سعی ریختسر نبود و سایه بال هما میخواستیم
خامکاریهای ما گم داشت بر ما راه راکاندرین دشت پر آتش نقش پا میخواستیم
همت چشم فصیحی بین که امشب میفشاندچشمه چشمه آفتاب و ما سها میخواستیم