شمارهٔ ۱۸۱
روزگاری شد که ما زین بخت وارون میتپیمهمچو زخم دل گریبان چاک در خون میتپیم
دیده عشقیم و ما را طالع نظاره نیستسالها در انتظار یک شبیخون میتپیم
موجه دریای خونابیم دور از زلف دوستبیقراری بین که هر ساعت دگرگون میتپیم
دجلهای در هر بن مژگان ما بیکار و مااز برای قطرهای در کوه و هامون میتپیم
نبض بیماریم ای دست مسیحا همتیکامشب از طغیان تب زاندازه بیرون میتپیم
یار با ما همدم و ما از جدایی بیقرارهمچو موج از تشنگی بر روی جیحون میتپیم
سر این معنی فصیحی عشق به داند که ماخون فرهادیم و در شریان مجنون میتپیم