شمارهٔ ۱۷۱
کو هجوم گریه کز یک قطره صد جیحون کنمچشم مفلس را ز فیض رشحهای قارون کنم
در دل از جوش ملالم جای داغی هم نماندهم مگر آرایش این خانه از بیرون کنم
جان اگر از ناتوانی برنیاید باک نیستنالهام از ضعف اگر بر لب نیاید چون کنم
طرز این فکر نفس بافان پسند طبع نیستپارهای از خون دل بر دارم و موزون کنم
بر لبم حرفی اگر آید ز خون دل تهیبازش آرم تا از آن سرچشمهاش پرخون کنم
چون صبا بر خار و گل پیچم به گلزار سخنهر چه خون آلوده نبود ز آن چمن بیرون کنم
گر گزد دلهای محزون را فصیحی نالهاماز لب افسردگانش در نفس افسون کنم