گنج

شمارهٔ ۱۶۸

۷ بیت
قرعه کاری به نام سعی باطل می‌زنممی‌کشم از سینه تیر آه و بر دل می‌زنم
بر گلو از طوق راه تیغ روشن می‌کنمقمری این گلستانم فال بسمل می‌زنم
موجم و آشفته دارد ذوق سرگردانیمغوطه در گرداب خون از بیم ساحل می‌زنم
صبر قفل بی کلیدم پرگشایش جو نیمحلقه چشمی به بازی بر در دل می‌زنم
کشته بگذاریدم امشب اندرین میدان که منیک شبیخون دگر بر تیغ قاتل می‌زنم
همتم وز کبریای عشق در کوی طلبمهر حسرت بر دهان و دست سائل می‌زنم
پای شوقم چند بشتابم فصیحی بی‌رفیقدست امیدی به دامان سلاسل می‌زنم