گنج

شمارهٔ ۱۶۷

۶ بیت
عشق کو تا آتشی در خرمن اخگر زنمچتر شاهی بر سر اورنگ خاکستر زنم
لعل شاهنشاهیم بر خاک عجزم افکنیدتا دو روزی خنده بر رسوایی افسر زنم
از لب زخم شهیدان طالعی گیرم به وامتا مگر بوس مرادی بر لب خنجر زنم
سالها بودم سرشک و دیده‌ای نگداختمناله‌ای گردم مگر آتش به گوشی در زنم
آبروی عفو را بر خاک نتوان ریخت لیکحله‌ای از شعله‌پوشم غوطه در کوثر زنم
در زدم یک عمر و زین نه دیر نامد یک جوابحلقه یک چندی فصیحی بر در دیگر زنم