شمارهٔ ۱۶۶
از ناله لب حوصله بستن نتوانمهمچون مژه بی اشک نشستن نتوانم
این تار نفس بگسلم اکنون که توان هستترسم دگر از ضعف گسستن نتوانم
تو عهدشکن خواهی و من بس که ضعیفمیک عهد به صد سال شکستن نتوانم
خار طلبم چون گل دل لالهمزاجمبی داغ درین بادیه رستن نتوانم
از چهره دل گرد غم دوست فصیحیصد شکر که دریایم و شستن نتوانم