شمارهٔ ۱۶۵
جنون از داغ رسوایی چو آراید گلستانمنگنجد چاک از شادی در آغوش گریبانم
شراب دورباشی جوش میزد دوش کز مستینگه چون اشک میغلطید از مژگان به دامانم
چه شوقست این که بهر التماس پاس بیخوابینگه صد بار بوسد تا سحرگه پای مژگانم
گر از من دلگرانی تا توانی نالهام مشنوکه من درد دلم در نالههای خویش پنهانم
متاع کاسدم شیدایی ناز خریداراناگر در کعبهام کفرم اگر در دیر ایمانم
ز غیرت دیده بربستم ولی از شوق دیدارشگل نظاره میروید ز شاخ خشک مژگانم
من آن اشکم که عمری بر سر مژگان بودمکنون دیریست تا بیهوده سرگردان دامانم
بخواب ای دست غم در آستین کامشب زبیتابیبه استقبال چاکی رفته هر تار گریبانم
نه پای شانهای بوسیدم و نی دامن بادیفصیحی زلف معشوقم که بی موجب پریشانم