شمارهٔ ۱۶۲
نسیم نوبهاران نیستم کاندر چمن رقصمبه دوزخ افکنیدم تا به ذوق سوختن رقصم
نخستم بند بردارید از پا چون بسوزیدمکه تا چون شعله یک ساعت به کام خویشتن رقصم
حدیث قتل من تا بر زبانش رفته هر ساعتکنم تکرار و مانند زبان در هر سخن رقصم
لباس زندگانی رقص عشرت را همیزیبداجل بشتاب کز بهر حریفان در کفن رقصم
ازین یکروزه تب نالد فصیحی ظرف را نازمخوش آن ساعت که خلقی ماتمم دارند و من رقصم