گنج

شمارهٔ ۱۶۱

۷ بیت
دیریست که از گریه بهار دل ریشمشاداب‌تر از غنچه خون بر سر نیشم
یک قطره خونیم و ز فیض نظر عشقاز حوصله دیده هر غمزه بیشم
تا سبحه و زنار نسوزیم چه دانندکآیین جنون چیست و مجنون چه کیشم
هم محمل عشقیم ولی در کشش شوقیک بانگ دراوار ازین قافله پیشم
بیگانه مباش این همه از ما که گواهستزخم جگر ریش که با تیغ تو خویشم
گر سونش الماس وگر مرهم عیسیگردیم همان از نظر افتاده ریشم
خاصیت معشوق گرفتیم فصیحیاز عیب وفا ورنه چرا دشمن خویشم