گنج

شمارهٔ ۱۶۰

۷ بیت
گوارا باد آیات تجلی بر لب هوشماگر بخشد ثوابش را به دوزخ دیده و گوشم
همه دردم همه داغم همه آهم افغانمحبت کاش سازد در دل یاران فراموشم
مهیا می‌کنم از بهر خویش اسباب ناکامیچو مستوری همه چشمم چو خاموشی همه گوشم
نگنجد دوست در یاد و نه بی‌یادش توان بودنچو مرغ نیم بسمل می‌طپد در خاک و خون هوشم
ببین بیداد مرهم بر دل ریش و مزن طعنهاگر رقصد ز شادی زیر نعش عافیت دوشم
سر زلف نگارم در پریشانی سزد زیبمشب هجرانم و روز سیه زیبد هم‌آغوشم
فصیحی چشم شوقم قیمت نظاره می‌دانمتوان کرد از نگه در فرقت احباب خس‌پوشم