شمارهٔ ۱۵۷
گر شاهد غم جلوه کند کام نگیرمور خون جگر باده شود جام نگیرم
بادم که به گل نیست مرا تاب نشستندر باغ درون آیم و آرام نگیرم
از بس که مرا داغ تو با برگ و نوا ساختعمر ابد از آب خضر وام نگیرم
کوته نظرم گرنه چو خورشید جمالتفیض سحر از قافله شام نگیرم
دامیست فصیحی ز نفس بافته عمرمچون صید غم و غصه بدین دام نگیرم