گنج

شمارهٔ ۱۵۳

۷ بیت
چمن پیرای صبحم کیمیای خاروخس دارمبه هر شاخی ترنج آفتابی پیش رس دارم
نه ذوق ناله‌ام بی‌تاب دارد نه غم محملهوای پای‌بوس ناله فرمای جرس دارم
پر پروانه‌ام در حسرت پرواز گم بادااگر امید دودی از چراغ هیچ کس دارم
همه شب ناله می‌دزدم ز لب وز بیم می‌لرزمبدین بی دست و پایی راه بر بام عسس دارم
گلستان برنتابد زحمت هر هرزه پروازیاز آن در هر بن مژگان نگاهی در قفس دارم
منم پروانه کز بال هما کردند محرومکنون دست طلب در دامن بال مگس دارم
فصیحی گر نفس ره گم کند در کلبه داغیچراغ آفتابی در سر راه نفس دارم