شمارهٔ ۱۵۲
به بوی درد پریشان زلف یار شدمنه صید دوست که صید دل فگار شدم
روم به کوثر و خمیازه هوس نکشمبه کوی باده به دریوزه خمار شدم
حدیث فیض تماشای سنبل و گل دوستز من شنو که خزان بودم و بهار شدم
نوای شکر شهادت شنیدم از لب خضربه مهربانی تیغت امیدوار شدم
نهان ز فیض بهارم درین چمن کشتندکه سبز ناشده نومید برگ و بار شدم
دمید صبح رخش دوش پیشتر ز سحرز روی ناله ناکرده شرمسار شدم
مرا ز باغ فصیحی بهار بیرون کردبه دشت رفتم و از داغ لالهزار شدم