شمارهٔ ۱۵۱
پریشان نالهام بر گرد هر گلزار میگردمنا از سودای گل در جستجوی خار میگردم
درین فصل بهار از غنچه دل خنده میجوشدمگر از نخل تیغی باز برخوردار میگردم
مزاج خویش نشناسم همین دانم که گر بر مندم گرم مسیحا بگذرد بیمار میگردم
دل رحمت برد حسن قبول توبهام گر منپشیمان گنه زانساز کز استغفار میگردم
دلم زود آشنای عشق گردیدست مغذورماگر دیر آشنای سبحه و زنار میگردم
به رغم عقل احول آن چنان با دوست یکرنگمکه بر گرد سر هر موی خود صد بار میگردم
فصیحی از وفاداری مگر غم چشم خویشم خواندکه هر ساعت سراپا بیسبب خونبار میگردم