شمارهٔ ۱۴۹
چو شبها بستر و بالین دل از ریش میکردمسراغ خواب آسایش ز مرگ خویش میکردم
چو غم بر دل زدی نیشی ز شوق از هوش میرفتمدر افغان میشدم چون خیرباد نیش میکردم
به قربان سر بخت سیاه خویش میگشتمخیال سایه آن زلف کافرکیش میکردم
ز ایمان ننگ دارد کفر من وزنه به یک افسونچو زلف و عارض خوبان به همشان خویش میکردم
فصیحی خانمان دل خراب آن روز میدیدمکه دامن را توانگر دیده را درویش میکردم