گنج

شمارهٔ ۱۴۸

۷ بیت
درین مدت که در خیل اسیران تو جا کردمز من روزی که یک جان خواستی صد جان فداکردم
گرم سوزند فردا هم ز هجران جای آن داردکه عمر بی‌وفا را توشه راه وفا کردم
لبی کز نازکی بار لطافت برنمی‌تابدبه خون غلطم که امروزش به دشنام آشنا کردم
ندیدم ساحل عشقت همانا مردم چشممکه تا بودم درین دریای خونخوار آشنا کردم
نصیب گوشه دستار آسایش‌پرستان شدبه صد خون جگر هر غنچه عیشی که واکردم
به گلشن رفتم و پر دیدم از بویت مشام گلترا گفتم دعای جان و نفرین صبا کردم
خمار امشب فصیحی قصد جانم داشت لیک آخرز خون خویش خوردم ساغر وغم را دعا کردم