شمارهٔ ۱۴۰
میآید از سیر جگر آهم گلستان در بغلیاس و تمنا در نفس امید و حرمان در بغل
ز آنسان که طفلان چمن دزدند گل از باغبانآهم کند گلهای داغ از سینه پنهان در بغل
زین پیشتر گل میفشاند از خنده چاک سینهامپژمرده کرد این لاله را تبهای حرمان در بغل
من در سجود بت ولی لبریز استغفار دلدامان ز نعمت موجزن دریای کفران در بغل
گر من بمیرم ای نگه از گلستانش وامیاترسم کشد ناگه ترا گستاخ مژگان در بغل
از چین زلفی میرسم سودایی وآشفتهسریک کعبه بت در آستین یک دیر ایمان در بغل
دل را پرستم ار بود زیبا پرستش جز تراکان غنچه از شاخ وفا روییده پیکان در بغل
داغم ولی از وصل من نشکفت آغوش دلیروزی مگر گیرد مرا تابوت خندان در بغل
همزاد ناموس غمم زآنم فصیحی پروردزخم شهیدان درکفن خاک شهیدان در بغل