گنج

شمارهٔ ۱۴۱

۷ بیت
گرد افغانم ز دامان جرس افتاده‌اماز حریم محمل امید پس افتاده‌ام
ناله‌ام از بس گرانبار غمم ماندم به جایورنه عمری شد که در راه نفس افتاده‌ام
سالها کردم به پای عقل طی راه عشقچون نکو دیدم دو گام از خویش پس افتاده‌ام
کوشش پرواز همت بین که در اقلیم حسنبا وجود صد گلستان در قفس افتاده‌ام
شعله برگشته روزم کز دل ماتم‌کشانبسته‌ام بار غم و د رجان خس افتاده‌ام
ناخلف فرزند غم بودم از آن یادم نکردورنه می‌داندکه در دام هوس افتاده‌ام
میوه عیشم ولی از بی‌وفاییهای شاخبر زمین غم فصیحی نیم‌رس افتاده‌ام