شمارهٔ ۱۳۸
از پی رفع خمار دل غمپرور خویشهمه خون گردم و جوشم ز دل ساغر خویش
سینه شوقم و از داغ کنم پنبه داغزخم ناسورم و ز الماس کنم نشتر خویش
جگر تشنه که از شعله مبادا سیرابنوحه تا چند کند بر سر خاکستر خویش
چند آیینهپرستان می پندار کشندروی بنما که براهیم شود آذر خویش
سرمه از خاک در میکده کن تا بینیکعبه و بتکده را مست سجود در خویش
شمع در جلوه و من مست شهادت تا کیزهر حسرت خورم از غیرت بال وپر خویش
شعله در حشر چو از چشمه داغم جوشدخلد صد غوطه زند در عرق کوثر خویش
هیچ خرم نشد این مزرعه هر چند چو ابراشک گشتیم و چکیدیم ز چشم تر خویش
چرخ خون گرید روزی که فصیحی خواهددیت عافیت خویشتن از اختر خویش