شمارهٔ ۱۳۷
ز پا افکند ما را آرزوی سرو بالایشاجل گر دست ما گیرد سر افشانیم در پایش
مرا دوزخ سزاوارست اما دیده راحتکه من با عشق او خو دارم و او با تماشایش
به نوعی بگذرد آن تند خو گرم عتاب از منکه سوزد پردههای چشم از باد کف پایش
که باز از بانگ «ارنی» کرد در تاب آتش ما راکه امشب سوخت مغز هوش را برق تمنایش
فصیحی وعده قتلم به فردا داد و میترسمکه فردای قیامت هم بود امروز [و] فردایش