شمارهٔ ۱۳۵
تاب خورشید رخت از تب فزونتر بود دوشآتشم چون شمع جای خاک بر سر بود دوش
از عرق میریخت شبنم بر رخ گلهای حسنعید آب خضر با نوروز کوثر بود دوش
آن تنی کز ناز تاب بار رعنایی نداشتآه کز بیداد تب در آب و آذر بود دوش
از تبت تا صبح بیماران غم میسوختندبر شهیدان تو گویی روز محشر بود دوش
در فراق چشم بیمار تو خواب ناز راپهلوی آسودگی بر نیش نشتر بود دوش
دست غم بادا قوی بازو که اندر سینهامهر نفس آزرده صد نوک خنجر بود دوش
از تهیدستی فصیحی هیچ قربانت نکردزآنکه چشم گوهر افشانش در اخگر بود دوش