شمارهٔ ۱۳۴
چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوشدر فیض پرده بر رخ صد آفتاب پوش
بی خرقه خلوتت چو فلاطون تمام نیستدر خم نشین و خرقه ز لای شراب پوش
آب حیات باش ولیکن ز بیم خضربر روی خویش پرده ز موج سراب پوش
این پردههای حسن نظر خیره میکندیک پرده بر جمال خود از آفتاب پوش
از محتسب مترس ولی بهر پاس شرعموجی بیار و بر سر جام شراب پوش
عصمت شهید جلوه حسنی که از حیاآید به سیر آینه عکسش نقاب پوش
خاکستری مناز فصیحی به صبر خویشچندی چو شعله هم کفن اضطراب پوش