شمارهٔ ۱۳۳
من که افسردهترم از نفس مرغ خموشکی رسد در چمن حسن توام لاف خروش
جان گر از بهر نثارت نفرستم چه کنمگل مفلس چه کند گر نشود عطرفروش
چه بهشتست محبت که درو میگردندگریه زخم من و خنده گل دوش به دوش
شوق بنگر که چو نامش به زبانم آیدنگه از دیده سراسیمه دود تا در گوش
تیغ نازی مگر احرام دلم بسته که باززخمها هر نفس از شوق گشایند آغوش
نیش مژگان تو چون چشم تو شوخست مبادچشم زخمی رسد و بشکند اندر رگ هوش
همت دیده بلندست فصیحی تن زننظری را به تماشای دو عالم مفروش