گنج

شمارهٔ ۱۲۳

۷ بیت
دیده امشب همه شب خواب پریشان می‌دیداز جگر تا مژه صد کشور ویران می‌دید
کشتی خود به فسون بر خس مژگان می‌بستلنگر حوصله را موجه طوفان می‌دید
خویش را گلبن اندوه تصور می‌کردبس که گلدسته خون بر سر مژگان می‌دید
بر سرا‌پای تنم برق مصیبت می‌ریختابر بود و همه را تشنه باران می‌دید
ناله می‌ریخت چو بال مژه بر هم می‌زدخویش را بلبل گم کرده گلستان می‌دید
بر خود و کار خود از دور نظر می‌افکندزورقی دستخوش موجه طوفان می‌دید
این چه افسانه‌فروشی‌ست فصیحی سخنتوای اگر مشتریی بر در دکان می‌دید