گنج

شمارهٔ ۱۱۹

۹ بیت
بهشتی روی من چون پرده از رخسار بگشایدمرا بر هر سر مژگان بهشتی بار بگشاید
نسیم آشنا روی بهشتم می‌فریبد دلمبادا غنچه چشمم درین گلزار بگشاید
مروت بین که حسن دوست نومیدش نگرداندنظر بیگانه‌ای گر بر در و دیوار بگشاید
نگاهی کز گلستان جمالش بار بربنددز غیرت سوزم ار بر روی یوسف بار بگشاید
گر از طره مگشا شانه گر مژگان کند حورتبهل تا زان گره عشاق را صد کار بگشاید
حدیث شوخ و لعلت نازک افگارش کند ترسممگر آهسته آن لب را تبسم‌وار بگشاید
چه مضراب‌ست بر کف مطرب ما را که ما بر لبره هر ناله بربندیم او از تار بگشاید
چراغم سوزم و خاموش بنشینم نه تارم منکه کار بسته‌ام از ناله‌های زار بگشاید
بدین اسباب رسوایی فصیحی شیخ شهر مادکان خودفروشی بر سر بازار بگشاید