شمارهٔ ۱۱۳
خوش آن که جوش دیده بیهوده بین نبودنقش ستم در آینهها خوشنشین نبود
ایمن به باغ عصمت خود میچمید حسندر زیر هر مژه نگهی در کمین نبود
خوش میگذشت از شکن شانه زلف دوستبر هیچ تار آن گره کفر و دین نبود
بگداخت ناله بر لب بلبل ز نالهاماین شعله گرم بود ولی این چنین نبود
دستم ز جیب چاک به دل میکشید دوشکامشب خروش و ولوله در آستین نبود
عمرم تمام صرف فغان گشت و سوختمکاول فغان چرا نفس واپسین نبود
گشتم شهید و از کرم غم در آتشمبودم گمان مغفرت اما یقین نبود
نازم به پاسبانی عصمت که دوست رادر بزم شب نشان نگه بر جبین نبود
بوی نشاط نیست فصیحی درین بهارگویی که هیچ تخم طرب در زمین نبود