شمارهٔ ۱۱۲
تا گلستان بود کی پرخار بیدادم نبودگوش گل کی شعلهپوش از جوش فریادم نبود
شیشهام در بیستون غلطید و آسیبی ندیدسعی شیرین بود اما بخت فرهادم نبود
تا در دارالشفای عشق بردم بخت خویشمهربانتر مرهمی از تیغ جلادم نبود
بی کسی بنگر که با این ترکتاز هجر دوشنالهای هم پاسبان محنت آبادم نبود
نالههای نوگرفتاران غم را لذتیستورنه این یک مشت پر مقصود صیادم نبود
بار ننگ نقطه موهوم ما را برنتافتدوش این پرگار ورنه مقصد ایجادم نبود
نالهواری گر نفس داری فصیحی شکوه چیستوای جان من که شب سامان فریادم نبود