شمارهٔ ۱۱۱
تا من آتش خانه بودم رسم خاکستر نبودشعله را بدنامی دود دل اخگر نبود
دل مدام آواز مرغ آشنایی میشنیدچون قفس بشکست جز یک مشت بال و پر نبود
العطش میزد جگر غم دوزخش بر لب چکاندپیش از این آن بینوا را باده در ساغر نبود
رنگ و بوی غم گرفت از فیض دل گلزار مااین زر ناقص عیار از کیمیا کمتر نبود
خویش را بر نیش مژگان ستمکیشان زدمکان قدر زخمی که دل میخواست در خنجر نبود
قوت بال طلب ما را بدین گلشن رساندورنه پرواز این قدر در تنگنا بی پر نبود
دست حرمانم فصیحی کند و بر آتش نهاددر گلستانی که نخل بیبری بیبر نبود