شمارهٔ ۱۱۰
دوش از تب پیکرم چون شعله آتش بال بودبر لب خاموشیم مهر ادب تبخال بود
رنج و راحت در مزاج درد و درمان میگداختسونش الماس و ریش دل به یک منوال بود
شعله زد شوق و در گوش شهیدان پنیه سوختبر لب حیرت خموشی موج قیل و قال بود
دوست از دشمن نداند کفر و ایمان پوش حسنفتنه هم از بوی این سنبل پریشان حال بود
زود بالد تیرهروزی در گلستان وفاورنه این بخت سیه در روز اول خال بود
پرگشودن بار نومیدی ز گلشن بستنستنوحه ماتم برین مرغان صدای بال بود
چشم گفتاری درین گلزار از دل داشتمچون شکفت این غنچه زیر لب زبان لال بود
من ندانم آتش و گل این قدر دانم که دوشجیب و دامانم درین گلزار مالامال بود
از نیاز فصیحی سوخت استغنای نازهر نگاه شوق را صد جلوه در دنبال بود