شمارهٔ ۱۰۹
شب همه شب با صبوری نالهام در جنگ بودهر نگه را دامن لخت دلی در چنگ بود
برگ برگ گلشنم در خون حسرت میطپیدبانگ بلبل با نوای گل به یک آهنگ بود
گلشن از ظلم صبا بشکفت ای بلبل بنالیاد آن روزی که هر سو غنچهای دلتنگ بود
آسمان سنجید با یوسف دلآشوب مرادر ترازو زین طرف خورشیدوازان سو سنگ بود
سیر دیر و کعبه میفرمود دوشم زلف دوستکفر و دین دیدم شهید دانش و فرهنگ بود
یک جهان امید با من شد درین میدان شهیدورنه چون نخل مزارم را خزان صدرنگ بود
میدرد هر دم گریبانی فصیحی این زمانسالها دستی که در دامان نام و ننگ بود