گنج

شمارهٔ ۱۰۸

۷ بیت
شب که جانم خسته از بیم وداع یار بودناله‌های خفته در دل بر لبم بیدار بود
لخت لخت دل ز مژگان سوی چشمم بازگشتبینوا گویی چو من لب تشنه دیدار بود
کاروان گریه گویی از جگر آمد که دوشقطره‌های اشک ما را ناله‌ها در بار بود
دامنم از پاره‌های دل گلستان گشت آهیاد روزی کز تماشا دیده‌ام گلزار بود
جان شب از خون جگر مرثیه ما می‌نوشتاین قدر هم مرحمت ز آن بی‌وفا بسیار بود
شرم عشقم می‌کشد کز دولت وصلش دو روزشعله‌های دوزخ غم در جگر بیکار بود
بی تو هرگز نوبر سیر سر مژگان نکردسال‌ها گویی فصیحی را نگه بیمار بود