گنج

شمارهٔ ۱۱۴

۵ بیت
تا سر مژگان تماشا دیده بر هم چیده بودچون تو رفتی گویی آن بیچاره خوابی دیده بود
ارمغان دیده گرد تست اما دیده کوچشمه خونیست اکنون تا تو بودی دیده بود
سالها گلچین باغی بود دل اما چه سودتا قدم بیرون نهاد از باغ آتش چیده بود
دوش دل آغاز نالیدن خوش استادانه کردساها گویی که هر لختش ز غم نالیده بود
شب فصیحی دیدمش در خواب زآنسان کز نشاطتا شدم بیدار مژگانم به خود بالیده بود