گنج

شمارهٔ ۹۳ - تتبع خواجه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انگفت۹ بیت
بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفتبه من حکایتی از سر می که نتوان گفت
چو گشت واقف ازین حال پیر باده فروشمیم به تهنیه داد و به لطف و احسان گفت
که ای گدای خرابات ناامید مباشچرا که هاتف غیب آنچه بایدت آن گفت
ازان زمان که دلم نشاء یافت از می عشقبه خویشتن همه دشوار دهر آسان گفت
براه از سخن پیر دیر افتادمکه شیخ خانقه این نکته ها دگر سان گفت
از آن به لاله دلم خون شده درونم سوختکه درد خون دل و رنج داغ هجران گفت
حدیث بستن زنار و بت پرستی منبه خلق عاقبت آن شوخ نامسلمان گفت
چو دل ز زلف وی آشفته بود از خاکشهر آنچه پرسه نمودم همه پریشان گفت
کسی خلاص ز گرداب غم شد ای فانیکه زیر دور فلک ترک اهل دوران گفت