شمارهٔ ۹۰ - تتبع خواجه
دل چو پروانه ز شمع رخ جانانه بسوختوه چه پروانه که از شعله او خانه بسوخت
موی خال تو بران شعله عارض عجب استنشود سبز چو هر گه به زمین دانه بسوخت
عشق در سینه ام افتاد کزان سوخت دلمآتش افتاد به ویرانه که دیوانه بسوخت
شوق در هجر نشد دفع و به دل آتش زدشمع را شب بنشاندند و ازان خانه بسوخت
خرقه پر می شد و در خلوتم افتاد آتششعله در رخت در افتاد که کاشانه بسوخت
شعله شمع رخت شاند به خاک سیهمگرم خاکیست چو بال و پر پروانه بسوخت
ماند عریان و ذلیلم که ز جرم تو بهپیر میخانه مرا خرقه به جرمانه بسوخت
فانی ار دردکش میکده شد نیست عجبباده پالاش چو از آتش میخانه بسوخت