شمارهٔ ۹
گل رویت که ظاهر گشته رنگ یاسمین او راچه باشد کز می گلرنگ سازی آتشین او را
نمی دانم ز می شد سرخ چون نافرت یا خودلباس آل پوشاندی بقتل لعل دین او را
مرا هم غنچه دل بشکفد چون آن دهن هر گهز خوی شبنم چو بنشیند به گلزار جبین او را
چو عکس صورتت در باده ظاهر گشت نتواندبدین سان آب ور نگی ساختن نقاش چین او را
به مکنت چون سلیمان است پیر می فروش اینکز هر خم عالمی دیگر شده زیر نگین او را
چو اوج رفعتش از آسمان نگذشت ازان معنیگدا گشتند شاهان همه روی زمین او را
بهارستان گیتی را گلی ایمن کجا یابیکه نبود صرصر باد خزان اندر کمین او را
ازان دور افتد از وی کز برای چاره وصلشمکان تعیین نماید زاهد خلوت نشین او را
درآمد در خرابات فنا ای دل دگر فانیز اهل توبه و تقوی نگویی بعد ازین او را