گنج

شمارهٔ ۸۵ - ایضا له

در میکده آنرا که به کف جام شراب استعیبش مکن ار شام و سحر مست و خراب است
برداشتن از می نتواند سر خود رااز باده هوا در سر آن کو چو حباب است
سر رشته کارش کشد آخر به خرابیهر مست که افتاد درین دیر خراب است
میکشی می کوثر ز کف حور بهشتیدر دوزخ مخموریت ای دل که عذاب است
در دیر فنا جام یقین جوی که مطلوباز پرده پندار تو بر بسته نقاب است
ای مغبچه چون روی تذروست عذارتزانروی که چون خون تذروت می ناب است
این دور به یک چشم زدن گشته دگرگونای عمر به رفتن ز بر ما چه شتاب است؟
در میکده گر غرق میم توبه شکستهای شخ ز ما در گذران عالم آب است
فانی چه شوی شیفته دهر که کونیندر دشت فنا جمله نمودار سراب است