گنج

شمارهٔ ۷۲ - ایضا له

دم نقد است مرا کوی مغان باغ بهشتمی کوثر به کف مغبچه حور سرشت
لوح رخسار تو آمد سبقم روز ازلکلک قدرت چو سواد خط سبز تو نوشت
باده ده زانکه ز هر خانه سوی حق راهستاگر از گوشه مسجد و گر از کنج کنشت
گر فلک خاک مرا خشت کند نیز خوشستشاید از دور کند جا به سر خم آن خشت
کار چون کشته درودن بود آن شد دهقانکه درین مزرعه جز دانه انصاف نکشت
زال گردون چه کند جلوه گری ز اطلس چرخخوب از حله و افسون نشود زاهد زشت
فانیا از دم رندان شودت دل روشنکه زغال از اثر آتش تیزست انگشت