شمارهٔ ۷۱ - تتبع مخدومی
تیره گشتم هر که آب اندر شراب ناب ریختچیست غیر تیره گی آن کو بآتش آب ریخت
وه که ممکن نیست دیگر چشم را دیدن به خوابکز خیال لب نمک آن مه به جای خواب ریخت
یار شد مهمان من وز گریه شادی دو چشمدر رهش یاقوت رمانی و لعل ناب ریخت
در دو جامش بود کام من خطا بود از طبیباینکه از بهر دوا در ساغرم جلاب ریخت
آن جوان یارب که گردد پیر گرچه بیحسابخنجر مژگان کشید و خون شیخ و شاب ریخت
از حیاتم گر اثر نبود چو فانی دور نیستخون بیحد چون ز زخم این پیکر بیتاب ریخت