شمارهٔ ۶۸ - ایضا له
کسی که دل ز سر زلف مشکسای تو بستامید جان به لب لعل جانفزای تو بست
غریب کوی تو شد دل بپرس گه گاهشچرا که رخت سفر از وطن برای تو بست
نگر تموج خون خواست نقش بند ازلچه نقش هاست که بر لعل گون قبای تو بست
کشای چشم ترحم به سوی مقتولتکه دیده از چمن دهر از جفای تو بست
به باغ وصل مکن دلکشای بیش ای گلچو غنچه هر که گره در دل هوای تو بست
چراست پای تو خون مرغ نامه بر گویاسپهر نامه خونین دلم به پای تو بست
به شام هجر چو پروانه سوختی فانیمگر که شمع سپاه از پی فنای تو بست