شمارهٔ ۶۷ - ایضا له
از تاب می دگر به سرم شعله در گرفتمی باز سوز آتش ما را ز سر گرفت
اندر سفال میکده بود این مگر که دوشدر کنج دیر مغبچه ام جام زر گرفت
یک جام تا به حشر بسم بود طرفه بینکز روی ناز و عربده جام دگر گرفت
هر کو چنین دو جان فنا زد ز بیخودینارد بروز حشر سر از خاک برگرفت
ای من غلام همت رندی که بهر مینقد و خراج ملک جهان مختصر گرفت
ای شیخ اگر تو عیب کنی بت پرستیمپیر مغان به مذهب کفر این هنر گرفت
ای رند جرعه نوش که میپرسی از ریافانی طریق زاهد و خودبین مگر گرفت!