گنج

شمارهٔ ۶۶ - ایضا له

رفتی اگرچه از بر من کی گذارمتتا بازت آورد به خدا می‌سپارمت
کارم چو از ازل به تو افتاده تا ابدگر صد رهم گذاری و من کی گذارمت
دامان تست و دست من ار افکنی سرمممکن مدان که دست ز دامن بدارمت
گویی که ترک جان کن و از دل برونم آردر جانت جا دهم اگر از دل برآرمت
چون غیر نامرادیم از عمر امید نیستساقی بیار باده که امیدوارمت
باید شبی که صبح قیامت صباح اوستغم‌های خویش تا به سحرگه شمارمت
گویی که فانیا به دلم آر روز هجرکی زو برون شدی که درون باز آرمت؟