شمارهٔ ۶۵ - ایضا له
در دهر هر که دامن پیر مغان گرفتبهر نجات دامن او می توان گرفت
نبود دگر ز خفت دور فلک غمشآن کاو به کوی میکده رطل گران گرفت
دل داشتم نگه ز وی اما به عشوه ایدانم گرفت لیک ندانم چسان گرفت
آنک او متاع هر دو جهان داد وصل یافتگفتن توان که در ثمین رایگان گرفت
در خانقاه غیر ریا چون ندید دلشد سوی دیر و مذهب رندان ازان گرفت
خون دلم که روی زمین را گرفته بودنبود شفق که دامنه آسمان گرفت
فانی به وصل دوست ازان روز راه بردکو ترک هوش و عقل و دل و خانمان گرفت