گنج

شمارهٔ ۶۴ - ایضا له

در میکده صلاح و ورع در شماره نیستآنجا جز آنکه باده بنوشند چاره نیست
حال مآل دردکشان گرچه شد نهاناحوال اهل صومعه هم آشکاره نیست
شد این کنار بحر سرشکم کنار منوین طرفه تر که آن طرفش را کناره نیست
گر پاره ساخت تیغ جفای فلک دلمکو دل که از جفای فلک پاره پاره نیست؟!
خواهی چو قلب لشکر عشاق را شکستهویی بس است حاجت طبل و نقاره نیست
بر خود مخند عقل خرف از برای آنکدر شهر عشق پیر خرد هیچکاره نیست
فانی به یک نظر به تو چشم از حیات دوختحاجت به چشم دوختن اندر نظاره نیست