شمارهٔ ۶۲ - تتبع شیخ
میرود یار جدا زو کار بر من مشکل استداغ هجرم بر تن و نیش فراقم بر دل است
باده دور از وی کجا آرد نشاطم ای رفیقزانکه آب زندگی بیاو چو زهر قاتل است
یا دلم را سوخته یا در گرفته از دلمجای آتشهاش در صحرا که در هر منزل است
هست آن خورشید زیبایی مرا عمر عزیزکی عجب باشد به رفتن گر چنین مستعجل است
گر دوصد صبر و شکیبم نقش گردد در ضمیردر زمان از موج سیلاب فراقش زایل است
مینماید سعی دور از وی هلاکم را اجلگوییا از کشتن بیدار هجرش غافل است
هست این غوغای رستاخیز اندر قافلهاز دل چاکم نه از بانگ درای محمل است
تا کدامین محفلش جا گشت باری در غمشداستان عشق من افسانه هر محفل است
رفت جان همراه جانان فانی ار میرد چه عیبزنده بودن چونکه بیجانان و بیجان مشکل است