شمارهٔ ۵۵ - تتبع خواجه
ز بس که مستی عشقم ز شرح بیرون استمی است اشک جگرگون مگر که او چون است
شراب را بود آن گونه زان گلرخسارنه گونه رخ او از شراب گلگون است
کمال عشق من و حسن بینهایت اوازان چه خلق تصور کنند بیرون است
صبا سلاسل آن طره را مزن بر همکه آن مقام دل صد هزار مجنون است
به وعظ شیخ نخواهم ز عشق و باده گذشتچرا که آن گهی افسانه و گه افسون است
بیار باده که این پنج روزه مهلت عمرچو بنگری یکی از مکرهای گردون است
درون میکده آشوب می غنیمت دانکه در برون همه آشوب عالم دون است
به چار صفه میخانه شد گدا ساکنفزون به کوکبه از شاه ربع مسکون است
خلاف امر به لاف فنا کند فانیطرق بندگی ای دون مگر که ایدون است