شمارهٔ ۵۴ - تتبع خواجه
کار ما در دیر ، غیر از جستن آن ماه نیستکش ز اهل خانقه جستم یکی آگاه نیست
یک قدح خوردم که شد دود از دماغم سوی چرخچرخ گو خون خور ازین معنی که دود آه نیست
هر سفال کهنه در دیر مغان شد جام جمزانکه آنجا هیچ فرقی در گدا و شاه نیست
دوخت از گل میخ انجم پای گردون شام هجرکش تحرک سوی صبح وصل آن دلخواه نیست
دل نه بندی جز به هست مطلق ار عقلیت هستزانکه هستیهای موهومت شده ناگاه نیست
گر لب و زلفت بود زنار می ای مغبچهسجده پیش ابرویت هیچم کنون اکراه نیست
زاهد اندر سجده دور از حق فتاده رند رادست بردن سوی ساغر جز به بسم الله نیست
فانیا در کشتزار عشق بر خوردن ز وصلجز به رخسار چو کاه و نالهای جانکاه نیست