شمارهٔ ۵۲ - تتبع میر
خیال مغبچگان تا درون جان من استبکوی دیر مغان ناله و فغان من است
کمند زلف بتی این که ساختم زناردرون دیر بهر بزم داستان من است
به بین بصافی ساغر درو به حمرت میکه آن نشانه ای از چشم خون فشان من است
به کوهکن نگر و بیستون که آن گوییدل طپنده و این یک غم گران من است
مگو فتاده به من موی از دهان سبوکه در سرشک مژه چشم ناتوان من است
چو من به نیستی از بی نشانی افتادمدرین ره آنکه ز خود نیست شد نشان من است
هزار تیغ بلا گر کشی نتابم رویمباش رنجه گر از بهر امتحان من است
بلطف بکر معانی نگر دلا و مپرسکه از کجاست که گلهای گلستان من است؟
سپرد نقد دل و جان به مخزنت فانیدگر مگو که ازان تو یا ازان من است